مرد روستایی و وصیت آخر(طنز)
مرد روستائی سخت مریض شد و خیال میکرد که بزودی میمیرد .
لذا رو به زنش کرده و گفت : این آخر عمری از تو یک خواهشی دارم
و آن اینست که اگر من مردم تو با همسایه سمت چپی ازدواج بکن !!
زن گفت : آخر چرا چنین حرفی میزنی ؟
اول اینکه من دعا میکنم خدا به تو شفا بدهد ،
بعد آن چرا با همسایه دست چپی ؟
مگر او از همسایه دست راستی چه چیزی اضافه دارد ؟
مرد روستائی گفت : عزیزم مسئله همینجا ست دیگر ،
همسایه دست راستی بسیار مرد محترم و مومنی است ،
ولی همسایه دست چپی سال پیش یک گاو ماده مریض به من فروخت
و سر من کلاه گذاشت ،
حال میخواهم با این کار من هم تلافی بکنم !!!
منبع:
http://23869.blogfa.com
+ نوشته شده در دوشنبه نوزدهم تیر ۱۳۹۱ ساعت 9:32 توسط تيك
|
در این وبلاگ شما با موضوعات مختلف از همه جا و همه کس مواجه هستید!!!!!!!!!!