وعده ی پادشاه
پادشاهی در یک شب سرد زمستان از قصر خارج شد
هنگام بازگشت سرباز پیری را دید که با لباسی اندک در سرما نگهبانی
می داد
از او پرسید:آیا سردت نیست؟
نگهبان پیر گفت: چرا ای پادشاه اما لباس گرم ندارم و مجبورم تحمل کنم.
پادشاه گفت :من الان داخل قصر می روم و می گویم یکی از لباس های
گرم مرا برایت بیاورند
نگهبان ذوق زده شد و از پادشاه تشکر کرد
اما پادشاه به محض ورود به داخل قصر وعده اش را فراموش کرد.
صبح روز بعد جسد سرما زده ی پیرمرد را در حوالی قصر پیدا کردند
در حالی که در کنارش با خطی
نا خوانا نوشته بود:ای پادشاه من هر شب با همین لباس کم سرما را تحمل
می کردم اما وعده لباس
گرم تو مرا از پای در آورد....
منبع:ma2f.blogfa.com
+ نوشته شده در سه شنبه شانزدهم خرداد ۱۳۹۱ ساعت 18:32 توسط تيك
|
در این وبلاگ شما با موضوعات مختلف از همه جا و همه کس مواجه هستید!!!!!!!!!!