شعر امام خمینی
من به خال لبت ای دوست گرفتار شدم
چشم بيمار تو را ديدم و بيمار شدم
فارغ از خودشدم و کوس «انا الحق» بزدم
همچو منصور خريدار سردار شدم
غم دلدار فکنده است به جانم شرری
که به جان آمدم و شهره بازار شدم
درميخانه گشاييد به رويم شب و روز
که من از مسجد و از مدرسه بيزار شدم
جامه زهد و ريا کندم و بر تن کردم
خرقه پير خراباتی و هشيار شدم
واعظ شهر که از پند خود آزارم داد
از دم رند می آلوده مددکار شدم
بگذاريد که از ميکده يادی بکنم
من که با دست بت ميکده بيدار شدم
روح الله الموسوی الخمینی (ره)
منبع:hassanpoet.blogfa.com
+ نوشته شده در جمعه دوازدهم خرداد ۱۳۹۱ ساعت 19:46 توسط تيك
|
در این وبلاگ شما با موضوعات مختلف از همه جا و همه کس مواجه هستید!!!!!!!!!!